نرگس ۵ ساله فهمیده که مادرش و من می میریم، چون موهای هردومون سفید شده و هر روز نگران که چه کسی از او و خواهرش مراقبت میکنه!
یه دنیای بزرگ ناراحتم. از روزهایی که نرگس میتونست شاد باشه و وقتی بزرگ تر شد با این قضیه کنار بیاد.
اما حالا هر روز هر ثانیه اضطراب و گریه تمام وجودش رو فراگرفته.
خداجونم منم همون مشکل نرگس رو دارم.
نرگس عزیزم خدا به قلبت آرامش بده که دروغ های من و مادرت از بابت سفیدی مو و پیر شدن نمیتونه واقعیت مرگ رو انکار کنه.
یه دنیای بزرگ ناراحتم.
من خیلی کوچیکم.
برچسب:
نویسنده: کسری یزدانی