صبح از خواب پا شدم رفتم دست شویی
ناگهان چنان دردی گرفت چنان چنان که آه از نهادم بلند شد و فکر کردم الان وقتشه وقت رفتن، من از خیلی وقت پیش آماده شدم
نمی تونستم خوب نفس بکشم
مامان فکر می کرد توی دستشویی زمین خوردم
من رو بردند بیمارستان
من سنگ کلیه دارم.
میخوام خط بکشم روی تمام مراقباتم احتیاط هام رفتارم و از خط قرمز رد بشم و به همه بگم نه و تمام. خسته شدم از بس گفتم باشه ، چشم.
و تموم کنم ایم رنج سالیانه رو
رنجی که به خاطر یه اشتباه در گذشته تاوان اون رو پس میدم.
خدایا ببخش
ولی من یه مادر دارم تا نداره ، یه خواهر دارم دو تا خواهرزاده دارم
خدایا من تو رو دارم
خدایا تو تنها یاور من بودی و هستی
این متن رو موقعی که درد داشتم نوشتم ولی الان حالم خوبه شکر خدا ، سنگ دفع شده
دوست خوبم ببخش که دیر اومدم ولی اومدم.
برچسب:
نویسنده: کسری یزدانی