چند هفته پیش دو تا شهید گمنام آورده بودن تو مسجد محلمون،ما هم خانوادگی به استقبال شهیدان رفتیم .
وقتی رسیدیم من و خواهرم سریع رفتیم پیش تابوت شهید،مردم دورش حلقه زده بودند و شلوغ بود،خلاصه دستمون به شهید رسید و ...
دنبال مادرم گشتم که کجا شده،که صدای مردها اومد که می خواستن شهید ببرن،مادرم نشسته بود تا یکم خلوت تر بشه،آخه زانوش درد می کرد و می ترسید که یه موقع نیفته
شهید و بردن و مادرم نتونست زیارتش کنه و دستی به روی تابوت بکشه
مادرم گفت : تو دلم موند
مثل این که شهید خیلی وقت پیش آورده بودن
خلاصه خودم خیلی ناراحت شدم
چون ما باید برای پدر و مادرمون پناه باشیم و همیشه مواظب و مراقب اون ها باشیم
باید اول مامان می بردم به زیارت شهید تا یه دل سیر زیارتش کنه بعد اگه شد خودم
باید طوری تو زندگی پناه دیگران باشیم که وقتی ما رو میبینن ،خوشحال بشن و بگن : چه قدر خوب شد که اومدی،دیگه نگران نیستیم،چون تو هستی و می تونی مشکل حل کنی
پناه مثل حضرت عباس علیه السلام
که وقتی اهل بیت امام حسین علیه السلام ایشون رو می دیدند غصه از دلشون بیرون می رفت ،دیگه نگران هیچ چیز نبودند
چه قدر خوبه که حضورمون به دیگران آرامش بده و بهمون بگند:چه قدر خوبه که تو اینجا هستی،دیگه نگران نیستیم....
بهترین پناه ، پناه برای پدر و مادرمونه ، برای خانوادمونه
اسئل الله من فضله