خرید بک لینک

موقع اذان صبح گفتم ای رفیق، یه خواب خوب منو مهمون کن و بعدش خواب محمد دیدم،دیدم یه بچه پشت پنجره ساکت و آروم نشسته وقتی صورتش رو برگردوند دیدم محمد،بغلش کردم و گریه می کردم، چقدر زیبا و نورانی بود،می تونست راه بره،می خواستم دستمو بشورم که محمد شیر رو برام باز کرد و وقتی می خواستم ببندم خودش این کار رو کرد،من فقط گریه می کردم چون خیلی دلم براش تنگ شده بود،صورتش مثل صورت دنیاییش نبود،پوست سبزه و چشم های سیاه درشتی داشت،من فقط بغلش کردم،باید به مادرش بگم که محمد جای خیلی خوبی رفته و اونجا خیلی راحته،محمد جان از این که توفیق زیارتت رو پیدا کردم خیلی خوشحالم و خدارو شکر می کنم،فقط یه قول به من بده،بازم بیا،این بار شما حرف بزن

باید بنویسم ، چون کم کم دارم از یاد می برم۹۹/۹/۲۰

برچسب: نویسنده: کسری یزدانی تاريخ: شنبه 29 آذر 1399 ساعت: 20:36

صفحه بندی